نمی دونم واقعا دیگران از غریبی چی می فهمن و چی می دونن که اینقدر قضاوت کردنشون ساده و گاهی هم با نیش کنایه هست.
اما وقتی خوب فکر می کنم می بینم حق دارن چون خودمم قبل از اینکه گرفتار غربت بشم تصور دیگه ای از غریبی داشتم یا اینکه حداقل فکر نمی کردم اینجوری که هست بشه.
زندگیم خیلی خوبه، شوهرم، والدینم، موقعیتم همه خوبن. بچه سالم دارم، تن سالم داریم که شاید سال به سال تنها دارویی که تو خونه ما مصرف میشه استامینوفن کدیین باشه و در حد وخیمش برسه به ژلوفن
اما دیگه کم اوردم.
دیگه نمی تونم با بدتر از خودم، خودمو مقایسه کنم و دل خودمو آروم کنم.
دیگه نمی تونم واسه خودم دائم دلیل و استدلال بیارم و یه روز خودمو و اروم کنم فردا روز از نو و روزی از نو
نمی تونم واسه خودم هضم کنم کسایی که گذشته های تاریکی دارن ببینم الان به چه جاهایی و چه زندگی هایی و ارامشی رسیدن و دائم بگم دارم امتحان می شم و جام بلا و دیر و مقرب بخونم و دل خودمو اروم کنم.
چرا باید اخه بعد از اینکه 18 سال غریبی کشیده بودم و اونم با اون وضعیت که خودمون و خدامون خبر داریم بازم باید برم غریبی اونم به وضعیتی گرفتار می شدم که دست هر چی غریبه دور و برمه رو از پشت بستم.
حتی نزدیک ترین ادمای دور و برم هنوز نفهمیدن که چقدر برام سخت و زجر اوره که با یه عده بی حجاب سر یه سفره باشم یا اینکه بخوام حتی یه قدم تو خیابون با هم راه بریم.
می دونم که شاید همه اونا بهتر از من باشن اما این وضعیت رو من انتخاب نکردم که هیچ به خواب هم نمی دیدم اما علاوه بر اینکه دروغ گفتن و وقتی کار از کار گذشته بود دیدم وضعیت بهم تحمیل شد و رفت هیچ کس با دل من کنار نیومد که هیچ امتناع هم بکنم واویلا
حالا هم نهایت دلسوزی اینه که اگه می دونستم به این وضعیت میوفتی غلط می کردم میومدم سراغت هر وقت هم که حرف از رفتن می شه می گه ایشا الله به همین زودی که مردم تو هم به خواستت می رسی.
یا هر وقت حرف از رفتن می زنم می گه بیچاره بچمون که باید بشه بچه طلاق
عجب زندگی ای
کاش دنیا بر می گشت.
بهم می گه تو منو با این حرفات از زندگی نا امید می کنی و چه می دونم از این ننه من غریبم بازیا. یکی نیست بهش بگه اگه من با غربت رضا نمی شدم که تو هم اصلا این هم مجنون بازی در نمیاوردی که.
یکی نیست بگه منی که با دروغ افتادم تو همچی خونواده ای حالا تقاصم این شده که خدایا بچم می خواد از کی الگو برداره.
الکی می گن هر جوری مادرش باشه اما بازم کسی نیست بگه مادرش یک سال و نیمه داره چادر سر می کنه بچش نرفت چادر برداره اما یه شب دید یکی کرم و رژ می زنه فردا شب از خونه که بیرون می رفت سریع دنبال کرم و رژ رفت.
کی درکم می کنه که شبا رو با چه کابوسی از اینده می خوابم.
الکی همش با استدلال های اخوندی می شن برام فلسفه بافی می کنن.
برین همتون کاسه کوزتون رو جمع کنید
ناموسمو به تاراج گذاشتن اونی که شوهرمه هم ککش نگزید. چی کار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی به من بگه چی کار کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا هم که فهمیدم کیه چه فایده می تونم یه زندگی رو به هم بزنم؟
نمی تونم دیگه
یعنی هیچ جوره نمی تونم
با این اخلاقی که او داره بخوام پیش خونوادم هم برگردم سر ماه نشده باید تو روی همه بلند شم و از همه ببرم.
حتی نمی تونم هم برگردم.
باید دوری رو حفظ کنم تا روابط اروم بمونه
کی می دونه تو دل من چی می گذره؟
کی می دونه که بعد نشینه بگه می خوای بری چیکار؟ بری بچه داری؟
کی می دونه و بلاتکلیفی و یک ماه اینجا ده روز اونجا یعنی چی؟
کی می دونه دلم پر می زنه واسه کلاس زبان و دانشگاه و مدرسه اما وقتی میبینم واسه رسیدن به این خواسته هام نمی تونم راحت پیش خوانوادم برم قید خواسته هامو می زنم
هیشکی هیچی نمی دونه حتی نمی دونه همین حرفا هم فردا برام میشه مصیبت.
---------------------------------------------------
لیست کل یادداشت های این وبلاگ
---------------------------------------------------