تا چند سال پیش خدایی بلد نبودم نفرت رو ترجمه کنم.
از تعریف این کلمه عاجز بودم. اما حالا...
نفرت انگیز ترین کلمه، نفرت انگیز ترین مکان، نفریت انگیز ترین شهر برام شیرازه.
تنها تعریفی که در مورد شیراز تو ذهنم میاد توقع و گلایه هست.
همین و همین و همین
غیر از این هم چیزی ندیدم تو این سه سال الا اینکه تو یک ماهی که تو اوج مریضی جسمی و روحیم بود، بعضی خیانت کردن، بعضی خنجر از پشت زدن، بعضی فراموش کردن، بعضی هم می دونستن مریضم و به روی خودشون هم نیاوردن.
از دوست و آشنا گرفته تا فامیل.
فقط خدا باهام بود. فقط!
دور و برم رو یه مشت مردمی که فقط بلدن توقع کنن بدون اینکه هیچ وقت اون توقعاتی که در مورد دیگران می کنن رو خودشون عملی کنن.
یه افرادی که فقط و فقط از صله رحم و رفت و آمد گلایه رو نصیب آدم می کنن و هیچ تماس و ارتباطی رو از گلایه بی نصیب نمی زارن.
دیونه کننده هست.
اگه موندم فقط و فقط به خاطر دلبستگی شوهرم به کانونه. اگه به هر چیز دنیوی و مادی دیگه ای تعلق داشت و موندنش به خاطر اون بود تا حالا هزار باره جا گذاشته بودم رفته بودم...
هر چه بادا باد.
هر وقت از شیراز بیرون می رم دارم بال در میارم و تو برگشت غم عالم میاد رو دلم.
فقط دیدار شوهرمه که پام رو به جاده باز می کنه.
متنفرم از شیراز
نمی دونم چیکار کنم که اسم شیراز تو شناسنامه بچم نره.
از شیراز متنفررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم